خاطرات بودنم

یادش بخیر یه زمانی کلی وبلاگ بود و کلی دوست ولی الان انگار نه انگار.. من با کلی حرف و بدون حوصله نوشتن ، سه هفتست میام بندر که دو هفتس کلاسم شروع شده هفته اول رفتم خوابگاه اما بعدش پس دادم اومدم هتل ، فضای خوابگاه واسم قابل تحمل نبود . حس کردم مثل ١۵ سال پیش که لیسانس قبول شدم و همون شب اول کلی با همه جور شدم نیست . نمی تونستم شلوغیو تحمل کنم ، خسته بودم شدید و شب تا صبح تو اتوبوس ، صب تا ٧ شبم کلاس .... دیگه وقتی رسیدم خوابگاه جونی واسه لوس بازیه بچه ها نداشتم . خوابیدم و همون شب تصمیم گرفتم نمونم . بهم از لحاظ مالی خیلی فشار میاد ولی مجبورم همین ترمه . ایشالا ترم دیگه پایان مامه و کاراموزیه و یه واحد که اونم معرفی به استاد می گیرم نمی رم و بیام ..... شد ١۴ واحد خیلی فشرده ولی مهم نیست واقعا ، سختیشو به جون می خرم وزن کم کردم ، تویه دو ماه شیش کیلو .. و ادامه خواهد داشت چون دارم سبک زندگیمو تغییر می دم . الان دراز کشیدم ولی از خستگی خوابم نمی بره .. چقد زندگی سخته ، خوشی زده بود زیر دلم ، شیراز راحت سوار ماشین میشدم می رفتم دانشگاه، برمی گشتم خونه غذای گرم اماده .... حالا باید دو ساعت وسط افتاب وایسم منتظر تاکسی ، از غذای گرمم خبری نیست باید غذای بیرون بخورم ، خلاصه که با خودم صحبت کردم که نهایتا سه ماهه دیگه ، تحمل کن و دارم تحمل می کنم . طبق معمولم تنهایی بهم داره فشار میاره شدید .
نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢۳ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط نانا رد پا () |

کلی حرف اما بدون حوصله نوشتن ....

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/۱٠ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط نانا رد پا () |

سلام.

هر روز با کلی اتفاق جدید از همه بهتر شروع یه رژیم واسه بار اخر و در کنارش بدنسازی و کاهش وزن و سایز.

انتخاب واحد کرذم. می شد این ترم تموم شه همشو هم ارایه کردن ولی چنان برنامه ای گذاشتن که فقط 8 واحد تونستم بگیرم. باید برم سروقتشون.به دردسرش می ارزه که راحت شم.

وااااای خیلی حرف دارم اما حس تایپ نیست.

موفق باشید

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱٩ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ توسط نانا رد پا () |

اول بگم انقدر از سرعت اینترنت اینجا ذوق زده هستم که فک کنم کور میشم بالاخره ما خریدامونو کردیم و روز سه شنبه اومدیم اینجا ، بماند که تو فرودگاه به خاطره واضح نبودنه ویزامون دردسر بس عظیمی داشتیم اما تو ایران با استرس و اینجا بدون استرس ردش کردیم . وقتی رسیدیم اینجا دیدیم ای دل غافل هیشکی دنبالمون نیومده ، هر چی زنگ هر چی زنگ هیچ کس پاسخگو نبود اخر زنگ ردیم به بابا و اون زنگ زد بهشون و ماشین فرستادن دنبالمون . رفته بودن برای عقد مسجد و گیر کرده بودن . خلاصه رسیدیم و سریع نهار خوردیم و رفتیم سالن . نمی گم چه سالنی چون فوق العاده بود و نمیشه ازش تعریف کرد . بعدم برگشتیم خونه واسه ادامه مراسم که دیگه حدود یک بود که چشمام باز نمیشد رفتم خوابیدم . فردا هم به همین منوال تو خواب گذشت ، بعدم صبحونه و نهار و دوباره خوابیدم . بیدار که شدم رفتم حمام و اماده شدیم رفتیم هتل واسه مراسم ، یه چیزی بگم ؟؟؟؟ باورت میشه حوصلم سر رفت ؟؟ هیشکی نمی رقصید ، همه داشتن حرف می زدن ، غذا هم فقط دسر رو دوست داشتم . عوضش با خواهری که نیومده بود چت کردیم تا اخرین لحظه و به طور مصور در جریان قرار گرفت . روز سوم که میشه دیروز هم همش تو خواب گذشت و شب هم با مامی رفتیم امارات مال گشتیم ، شام پیتزا خوردیم بستنی خوردیم ولی خرید نکردیم ، زیرا قیمتها گرون بودن اول ، دوم وقتی می دونی چاقی سراغه هیچ لباسی نمی وی چون می دونی اندازت نمیشه و تو خجالت می کشی . یعنی واسه بعضیاش حاضر بودم پول بدم ولی وقتی به این فک می کردم که این لباس تو تن ادم لاغر قشنگه نه من با کای غصه می اومدم بیرون . بعدم با مترو و تاکسی برگشتیم خونه چون دوستامون رفته بودن خونه داماد و ما حوصله نداشتیم بریم . الانم داریم می ریم ابن بطوطه که عصرم بریم یه جاییه دیگه . یکشنبه یه عروسی دیگه دعوتیم که امشب حنا بندونشه ولی ما امشب و فردا شب نمی ریم فقط یکشنبه رو می ریم . همه اینا شد واسم درس عبرت که واقعا رژیم بگیرم و نگهش دارم ، اونم نه کم کردن دو سه کیلو . من الان ٧۴ هستم با قد ١۶۵، نرمال وزنم ۵٧ هستش ، پس خیلی باید وزن کم کنم . اگه هستی از وقتی از مسافرت برگشتم بیا با هم رژیم بگیریم . ایندفه دیگه واقعا جدیه
نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط نانا رد پا () |

نه بابا روزمرگی کجا بود، این هفته صب بیرون عصر بیرون و این پروسه تا امروز عصر ادامه داشت . جداییه کفش و لباس که باید متناسب عروسی اینا حریدهمیشه ، یه سری خرده فرمایشم بود که البته من دوست داشتم انجام بدم ولی با این گرمایه طاقت فرسا واقعا نمیشد ، این شد که اینهفته کلا روزه رو بوسیدم گذاشتم کنار . پاشنه رو ور کشیدم و افتادم دنبال خرید . زدم به پس اندازم و خیلی ناراحتم که همش دارم زحماتمو خرج می کنم باید بعد از برگشتم حتما یه فکری به حالش کنم. و بالاخره روز سه شنبه در حالیکه وااااقعا ناامید شده بودم و نمی دونستم چیکار کنم از جاییی که اصن فکرشو هم نمی کردم دو دست للاس خیلی شیک گیرم اومد ، مامانم یه کت دامن خیلی شیک خرید و تو همون روز خریدای اونا هم تموم شد . باورم نشد و این دو روز اخر هم کلا خرده ریزایی که باید انجام می دادم و انجام دادم که دوشنبه برم ارایشگاه و وقت ناخون دارم. الانم وسایلشونو فرستادیم که خیالمون راحت شه . امیدوارم خیلی خوش بگذره دو شبم با دو تا اکیپ جدا از دوستام رفتیم بیرون که خیلی خوب بود واقعا من در راستای عروسی ، طبق معمول که همیشه دقیقه نود به خودم میام که ای داد بیداد وزنم بالا رفته ، با وجىدی که استارت ماه رمضون با لاغر شدنم بود اما از اونجایی که هر شب هوس شیرینی می کردم به بهونه اینکه فشارم میفته دلم میکشه ، هر روز تو خونه ما یه چیزی درست میشد و شب توسط خودم تا ته خورده میشد اخه حیف بود بره تو یخچال ، با وجودی که از دو ماه قبل می دونستم قراره بریم ولی خوی چون بگیر نگیر داشت رعایت نکردم تا پاسا فرستاده شد واسه و.یزا و من اون موقع تازه دیدم ای دل غافل بیچاره شدم . بنابراین یه رژیم اورژانسی پروتئین برداشتم و این هفته ٣ کیلو کم کردم ، خوب هم تونستم خودمو کنترل کنم با وجودیکه تقلبم کردم . تا شنبه اف هستم از شنبه تا دوشنبه هم یه رژیم دیگه دارم که هر وقت می گیرمش یکی دو کیلو رو شاخشه ، ولی ایندفه واقعا بعد برگشتنم رژیم و ورزش . این اخرین باره که تصمیم می گیرم. کسی خبر داره چجوری میشه به عنوان خیر رفت تو پرورشگاه کار کرد ؟؟؟ پیلیز هلپ می همین دیگه اتفاق خاصی نیفتاده
نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٦ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط نانا رد پا () |

یه هفته پیش خوش و خرم دو ساعت تایپ کردم ولی ثبت نشد ... چرا ؟؟؟؟ چون منه خوشحال با موبال اپ می کنم ، صفحه رو رفرش نکرده بودم و اینجوری شد که کلی نوشته هام رفت حالا مثلا چی نوشته بودم ؟؟؟ هیچی دو هفته پیش رفتم کتون و سه عدد شومیز خریدم به مبلغ ٣٠٠ تومن ، دو روز بعدش واسم مسیج اومد که ٣٠٪ تخفیف ، قیافه من دیدمی بود از بس حرص خوردم خوبه که سکته نکردم ، حالا امروزم پیروه حرفای بعدی دارم می رم خرید ، اگه شانسه منه که حراج تموم شده دوباره. عروسی دعوت شدیم اونم کجا ؟؟؟ د ٠و٠ بی ، اونم نه یکی بلکه دو تا و من شدیا احتیاج به حداقل ۴ دست لباس دارم که دو تاشو دارم دو تا دیگه باید ابتیاع کنم ، دیروز که کلی گشتیم دریغ از یه لباس خوشکل فقط یک عدد تونیک خوشگل گیرم اومد. اونم تو این وضع بیکاری و تقریبا بی پولی و چاق شدن دوباره من هفته اول ماهه رمضون سه کیلو کم کردم ولی انقد هوس شیرینی می کردم که هر شب بدون استثنا یه چیزی درست می کردم این شد که دوباره کپلک شدم و از اونجایی که تا چند روز پیش برنامه رفتنمون کنسل شده بود گفتم بعد رمضون می رم باشگاه ، ولی از اونا زنگ و اصرار که باید بیاین این شد که دوباره داریم دست و پامونو جم می کنیم که بریم ، در نتیجه من از دیروز وفتم تو رژیم پرو . تیین یه هفته ای تا یکم جمع و جور تر بشم. امسال واسه بار اول رفتیم احیا شب اول ، انقدر بد خوند که دو شب بعد تو خونه نشستیم سنگین و رنگین خودمون خوندیم . خداییش اگه مهران مدیری یه سریال میسازه و توش بی سوادیه یه سری دکترا و احماله بیمارستانا رو نشون می ده من نمی دونم چرا اعتراض می کنن ، تو این دو هفته اخیر ما دو موردشو به چشم دیدیدم ، یکی یه دختری بود که کیست تخ.مدان داشت ، ۴٨ ساعت بهش مایعات دادن و عملش نمی کردن اخرم وقتی بردنش اتاق عمل کیست پوکید و زد به روده و لگن و ١٢ ساعت عملش طول کشید ، یکی دیگه هم یکی از اشناهامون که دو هفته پیش تصادف کرد و تو بیمارستان و تو سی سی یو مننژیت گرفت و به همین راحتی تموم کرد ، اونم به خاطره اینکه دکترا شکستگی جمجمه رو تشخیص نداده بودن و خودشون گفتن بودن به این دلیل رفته تو کما و بعدم فوت شده ، فقط کاری که خونوادش کردن اعضاشو اهدا کردن دیگه بگم که کلی بیکارم و واقعا حوصلم سر می ره ، گذاشتم یکی از کتابای مرجعمو بخونم اما حوصلم نمیشه ، خلاصه که بیکارم اما وقتم نمی کنم کاری کنم ، تازه خسته هم میشم همین دیگه فقط خدا کنه لباس گیرم بیاد ، بای تا بعد
نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٠ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط نانا رد پا () |

یه زمانایی هست تو زندگی که از خیلی چیزا پشیمون میشی خدا این روزا رو واسه هیچ کس نیاره ، خیلی سخته که بفهمی اشتباه کردی ، و شکت مبدل به یقین شه . اتفاقی که تو این چند روز اخیر اونم نه خیلی روزا فقط سه چهار روز اخیر واسه من پیش اومده و فهمیدم استباه کردم. یکیش تو زمینه دوستی بوده قضیش مفصله نمی خوام وارد جزییات شم خیلی ولی اینکه یکی که ادعای دوستی می کنه سر یه حساب کتاب برگرده بهت نامربوط بگه خیلی سخته . اینکه میشه ازش گنده میشنیدی و حرمت دوسترو نگه می داشتی و یه مرتبه ازش بد و بیراه بشنوی دیگه سخت تره . یه بغضی گلومو گرفته که نه می تونم فرو ببرم نه بیرون بدم ، همش به این فکر می کنم که چراحماقتای من تمومی نداره ، و چرا به دوست رو می دم که انقد بخوتد بتازونه ، تصمیم گرفتم دایره دوستامو خیلی محدود کنم ، به همون سه چهار نفری که ثابت کردن دوستن ، ثابت کردن خونواده دارن و ثابت کردن مثل خودم حرمت دوستی واسشون مهمه یه چیزی ، اگه از کسی بدتون میاد و نمی تونید تحملش کنید اصلا مهم میست ، فک نکنید اکه هر جور برخورد می کنید و اون هیچی نمیگه دلیل بر نفهمیشه ، بذارید به حساب خانومیش . دوستیتونو تموم منید هیچ اصراری واسه ادامش نیست هیچ اصراری. من بهتون قول می دم پست خوبی نیست ولی انقد دلم گرفته که نمی دونستم کجا حرف بزنم ، تنها جاش اینجا بود . ببخش اکه ناراحتت کردم دوسته من بینهایت دلم می خواد پست شاد بذارم بیام از خوشی و خنده بگم ولی یه مدتیه شادی ازم فرار کرده ، واسم دعا کنید
نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط نانا رد پا () |

با کلی حرف میام اینجا ولی هیچی یادم نمیاد

وقتی کلی زور میزنم می نویسم یهو لپ تاپ خاموش میشه و من خیره می شم بهش که خوب چرا؟

حالا اتفاقیم نبوده هاااا چیز خاصیک ننوشتما ولی خوب بعد از یه مدت این روزا رو میام میخونم به خودم می گم چرا انقد خل بودم.

تو این یک ماهو خورده ای که امتحان داشتم غیر از چند باری که مجبور شدم از خونه بیرون نرفتم دیروز صب امتحان دادم دو تا پشت سر هم و اومدم خونه و عصر رفتم ا*پی و حسابی راحت شدم. صب ریشه موهامو گرفتم و عصرم وقت ابرو و کوتاهی دارم. موهام خیلی بلند شده شاید یکم از نوک گیری گذروندم و دلم اومد کوتاه ترش کردم.

روزه هم خوبه چون همش تو خونه هستم قبلا واقعا اذیت میشدم سر کار ولی الان نه ، نه اعصابم خورد می شه نه چیزی.

چرا انقد همه جا سوت و کوره ؟ وبلاگ که کلا پوکیده ، اینجا هم بچه ها هفته ای دوهفته ای یه بار میان. دلم واسه اون موقع تنگ شده که از بس هر روز همه آپ بودن وقت واسه خوندن کم میومد.

خیلی خیلی اتفاقی معلم کلاس سوممو پیدا کردم. خانومه خیلی مهربونو دوست داشتنی بود از اون روز منه بی معرفت خیلی بهش زنگ نمی زنم ولی اون دایم یادم می نه. وقتی دو سه هفته پیش یهو به زنگ زد و گفن مشهده و دعا کنم دلم خیلی لرزید. 

نماز روزه هات قبول دوست من . شدیدا محتاج دعام این روزا  . منو موقع دعاهات یاد کن.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۳۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط نانا رد پا () |


Design By : Night Skin